2/9/93

 

امروز یکشنبه 2/9/93

هوای این روزا یخورده گرمتر از چند هفته پیش شده . این روزواهم همش داریم فکر میکنیم که برای آیندمون چکار کنیم

عزیز دلم دوشنبه هفته ی پیش رفت خونشون و فردا شبش باز اومد

سه شنبه ساعت 10 شب خونه بودم و توی اتاقم دراز کشیده بودم بعدش زنگ میزنه میگه چی الان میتونه خوشحالت کنه منم گفتم اینکه تو پیشم باشی

میخنده میگه بیا درو باز کن و منم با خوشحالی تمام میرم توی حیاط و درو باز میکنم

هرموقع میاد از باغشون واسم همه چی میاره تا من بخورم و تپلی بشم

نیست منم لاغرمممممم

چهارشنبه و پنجشنبه شیفتش بود و ماشین رو این دو روز داد دستم

منم که سرما خورده بودم و سه شنبه و چهارشنبه رو استعلاجی گرفته بودم و پنجشنبه و جمعه هم که تعطیل بود

خلاصه که این 4 روز خیلی خوش گذشت

مهمونی رفتیم

مهمون داشتیم

ساعت 12 شب رفتیم ساحل  و قدم زدیم

با ابجی عزیزترین رفتیم بازار و واسم پارچه پیراهنی خرید و واسم دوتا لباس خوشکل دوخت

دیروز هم ساعت 6 عشقم با ابجیش رفت خونشون

این ترمی اگه خدا بخواد ترم آخره و من اصلا حس درس خوندن ندارم

خدایا خودمونو زندگیمونو دست تو میسپاریم

عشق من دوستت دارم

به امید روزهای بهتر

 

/ 0 نظر / 10 بازدید