شهریوری زیبا

خدارو بابت تمام داده ها و نداده هام شاکرم

خدایا از اینکه مهرداد و توی مسیرزندگیم قراردادی ممنونم

هفته ای پیش چهارشنبه با بابام و ابجیم رفتیم شهر مهرداد اینا(داراب)

از اینجا سه تایی حرکت کردیم و مهرداد و داداشش و زن داداشش هم یخورده دیرتر از ما حرکت کردن

شب بود رسیدیم و منتظر موندیم تا مهرداد اینا هم برسن و بعد از رسیدنشون سفره رو پهن کردن و شام خوردیم

پنجشنبه13/6/93 رفتیم یکی از روستاهای اطراف زیر پل نشستیم و کباب زدیم و یه عالمه بازی کردیم و خوش گذروندیم

فرداش هم رفتیم باغ مرمری اینا و داداشم و زن داداشمم از شیراز اومدن پیشمون وهمه با هم ناهار خوردیم و بازم بازی کردیم و عصرش بابا و ابجی تنها , من و مرمری و داداشم و زن داداشم باهم , داداش مهرداد وزن داداششم حرکت کردیم به سمت بندر

خداروشکر خیلی خوب بود و خیلی هم خوش گذشت

مهرداد دوشنبه رفت و تا اینکه دیروز خونه بابا بزرگم اینا بودم که یهویی با یه دسته گل اومد و بدون هیچ اطلاع قبلی منو مثل همیشه سورپرایز کرد

مرسی عشق من

دوستت دارم مهردادم

به امید روزهای بهتر

/ 3 نظر / 7 بازدید
دختر بندری

فدات انشاالله همیشه خوش باشی

آزي

و در کمال خود شیفتگی اومدم مجبورتون کنم بیاین و روزم رو تبریک بگید... [نیشخند]

آزي

عزيزييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي