آخرین روز مهرماه 1393

مهر هم مثل 6 ماه گذشته ی سال تموم شد و از فردا ان شاالله وارد هشتمین ماه سال میشیم

این روزا مهرداد سخت مشغول کاره و داره واسه زندگیمون تلاش میکنه از طرفی هم همیشه منو با حرکاتش و رفتارش سوپرایز میکنه

دیروز(29/7/93)  از سحر ساعت  4 تا6.30 دم خونمون منتظر بوده که صبح بشه و بخواد من بیدار بشم و من و ببره سر کار

دیدم ساعت 6.30 گوشیم زنگ خورد بعد دیدم مهرداده میگه پاشو چقد میخوابی برو سرکار دیرت میشه

منم گفتم هنوز زوده میخوام بخوابم بعدش دیگه طاقت نیورد و گفت بیا من دم درم

اولش فکر کردم خواب دیدم بعدش دیگه کم کم بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم عشقم رو دیدم و منو رسوند اداره

ظهر هم به دوشاخه گل رز و مریم اومد دنبالم و باهمدیگه اومدیم خونه ی ما ناهار خورد و رفت به کاراش برسه

منم از فرصت استفاده کردم و خوابیدم تا ساعت 6

ساعت 6 دیگه عمم اومده منو بیدار کرده

ساعت 6:30 رفتم آرایشگاه و اومدم خونه و حاضر شدم و زنگ زدم مهرداد اومد

تا مهرداد اومد یخورده طول کشید

دیگه ساعت 9 با همدیگه رفتیم امپراطور و شام خوردیم و یه خورده هم تو شهر چرخیدیم و اومدیم خونه

ساعت 12.30 هم مهرداد رفت خونه ی داداشش و منم رفتیم خوابیدم

خداروشکر روز خوبی بود

مهرداد جان بابت همه چی مرسی

دوستت دارم هوارتاااا

/ 0 نظر / 11 بازدید