مِهرَبــــان مِثـــــلِ مـــــــــــــــادَر
خاطراتِ مَن 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

امروز چهارشنبه مورخ 3/3/91 ساعت 10:20 خواهرم وارد بندر شد و من هم امروز ماشین رو اوردم و رفتم دنبالش و با هزار عجله تونستم خودمو برسونم

آبجی گلمو دیدم با دوتا بچه های نازنینشششش

خدایا شکرت

خدایا چی میشد خواهرم من نزدیک من بودددددددد

ولی بازم شکر

وقتی دیدمشون روحم تازه شد

الانم خونمون هستن و منم تا کمتر از نیم ساعت دیگه میرم پیششوننننن

عاشقتم عشق من

 

[ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ فهیمـــــه ]

هفته ای داشتم پر از کادوووووووو

روزای خوبی بود خداروشکر

شنبه: 23/2/91 : روز مادر

شنبه که روز مادر بود ظهرش رفته بودم خونه یکی از دوستان ، عصرش هم کلاس مدلسازی داشتم

از کلاس که اومدم با بچه ها همگی رفتیم سالن شرکت گاز ، آخه اداره واسه روز مادر یه مراسمی گذاشته بود و کلیه پرسنل با خانواده دعوت بودن

منم از دانشگاه که اومدم و تا بچه ها حاضر شدن و بعدش هم رفتیم دنبال سهیلا شد ساعت 8:40

خیابونا خیلی شلوغ بود ، یعنی پشت یه چراغ قرمز 4 بار وایسادیم

من بودم ، صادق، مسلم، اسی و محمد مهدی هم که از صبحش اومده بود خونمون هم باخودمون بردیم

رفتیم و با ازدهامی از جمعیت روبرو شدیم و با هزار بدبختی تونستیم واسه خودمون جا بگیریم

مراسم خوبی بود دستشون درد نکنه از اینکه این برنامه رو ریختن

مراسم مسابقه داشت ، شعبده بازی داشت ، خواننده هم اورده بودن خلاصه که بیکار نبودیم

بعدش هم که شام بود و دیگه بعد از خودن شام اومدیم بیرون

یکشنبه 24/2/91

چیز خاصی پیش نیومد فقط کلاس مباحث ویژه 2 رو داشتم و بعدش هم خونه

دوشنبه 25/2/91

ساعت 2 تا 4 کلاس تجزیه و تحلیل داشتم و بعدش با حمیده دوستم رفتم خونشون آخه پارچه مانتویی داده بودم واسم بدوزه دیگه رفتم خونشون پرو کردم و همونجا دوخت و ساعتای 7 بود رفتم خونه

سه شنبه 26/2/91

با یکی از دوستان رفتیم کافی شاپ هیوا و شبش هم با بابا و فاطمه رفتیم ساحل و قدم زدیم و یه عالمه هم موش دیدیم وبعدش هم شام خوردیم و اومدیم خونه

چهارشنبه 27/2/91

از طرف یکی از دوستان یه کادویی نصیبم شد که یه تابلوی خیلی خوشکله دستت درد نکنه

عصرش هم با زهرا خانوم و سعیده رفتیم ستاره جنوب و حسابی بازی کردیم و گشتیم که خیلی خوش گذشت . تازشم چند تا لباس تو خونه ای هم خریدم که خیلی خوشکلننن

پنجشنبه 28/2/91 :

تولد محدثه خاله بود که دورادور بهش تبریک گفتم . بهش گفتم خاله اومدی بندر بهت کادو میدم میدونی چی میگه؟؟؟

میگه نه قبول نیست چطور واسه مامانم کادوشو پست کردی حالا نوبت من شده اینو میگیییییییییییییی

منم گفتم خاله آخه تو هفته آینده داری میایی بندر دیگه چه لزومی داره بفرستم واستتتتتتت

گفت نه دوستت ندارم ، بعدش بهش گفتم خاله واست میخام همه چی بخرم ، خونه ی باربی بخرم  ، اسکوتر بخرم ، هرچی دوست داری بخرمممممم

گفت وایییی خاله راست میگیییییییییی. حالا هی میگفت خاله دوستت دارم خاله دوستت دارم

عزیز دل شیرین زبونم تولدت مبارک باشه

عصرش هم خواستیم بریم سرمزار که عموحسن اومد خونمون و نتونستیم بریم

جمعه :29/2/91

از صبح تا ظهر لالا ، ظهر هم پاشدم ناهار درست کردم و خونه رو جمع و جور کردم تا شد ساعت 5:30

دیگه رفتم دانشگاه و ساعت 6 کلاس شروع شد تا 8

8 هم رفتم خونه خودمون که ابی اومد دنبالم ومارو رسوند بوستان ولایت

حسابی هم با طاها و مهدی توی دریا خودمونو خیس کردیم و بچه ها هم حسابی فضولی کردن

شنبه:30/2/91

ساعت 18:00 امتحان مدلسازی سیستم داشتم که نخونده رفتم سرجلسه و خداداند چند بشم ولی هرچی تونستم نوشتم یعنی به نوبه ای برگه سیاه کردم

یکشنبه:31/2/91

ساعت 12 ظهر رفتم ستاره جنوب یکی از اون لباسایی که خریده بودم اندازم نبود رفتم عوض کردم و یه 2 دست دیگه لباس خوشکل خریدم و بعدش هم رفتم واسه محدثه خانوم کادو خریدم آخه قراره چهارشنبه بیان بندر- خونه باربی خریدم-عروسک باربی-یه تاپ با یه شلوار خوشکل-واسه مسعود هم یه تریلی کنترلی خریدم .

دوشنبه:1/2/91

از 1 خرداد 1391 تا 31/6/1391 تایم کاری اداره عوض شد

یعنی شد از ساعت 6:30 تا 13:30 و پنجشنبه ها تعطیل.

ظهر که با سرویس رفتم و گفتم برم دانشگاه فیش دانشگاه رو بدم بعدش میرم خونه

فیش دانشگاه رو دادم و رفتم خونه امین اخه یه کوچه تا دانشگاه فاصله داره ، ناهار خوردم و یه خورده با متین بازی کردم و بعدش هم رفتم دانشگاه – آخه ساعت 2:30 کلاس شروع شد تا 4:20

4:20 رفتم باز خونه امین و خوابیدم تا ساعت 7 و بعدش هم بیدار شدم و حسابی با متین کوچولوی ناناس بازی کردم تا ساعت 9 که بابا اومد دنبالم

امروز هم که سه شنبه و خواهرم ساعت 2 حرکت میکنه به سمت بندر

سفرت بی خطر باشه عزیزم

آبجی گلم بدون که فهیمه خیلی دوستت داره

عاشقتم عشقممممم ، یه روز صداتو نشنوم دیوونه میشمممممممممممممممم

خدایا خودت مواظب همه مسافرات باشه

 

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

 

تولد دخت گرامی حضرت رسول اکرم(ص) و بانوی بزرگ عالم اسلام برشما  وخانواده محترمتان مبارک باد.

سلام مامان گلم

سلام بهترینم ، سلام فرشته ی آسمونی

تا 4 سال پیش زمینی بودی و الان شدی آسمونی و رفتی پیش فرشته هااااا

فرشته ی من روزت مبارک

عشق من روزت مبارک 

 

بی محبت مادر یک قنات بی آبم

مثل راه بی مقصد مثل عکس بی قابم

بی محبت مادر از شکوفه ها دورم

یک کبوتر بی بال یک چراغ بی نورم

بی محبتِ مادر چون لبان بی لبخند

ساکتم و غمگینم مثل بلبلی در بند

بی محبت مادر در دلم صفایی نیست

از بهار در قلبم هیچ رد پایی نیست


منم دوست داشتم مثل همه بچه هایی که اینروز رو واسه مامانشون کادو میگیرین یا اصلا خشک وخالی تبریک میگن بهت تبریک بگم ولی ...

ولی بازم از راه دور بهت میگم

روزت مبارک بهترینم

 

ودر اخرفقط همین رو دارم بگم

دوستت دارم بهترینم

[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

جمعه 15/2/91 یه روز زیبا بودددد

روزی که تا ساعت 10 و نیم خواب و بعدش هم عمو زنگ میزنه به بابا میگه میایی بریم رودان(یکی از شهرهای اطراف بندر)

بابامم میگه نه مریضمو و فلانه والان

من رفتم تو اتاق به بابا گفتم عمو حسین چی گفت: اونم در جواب گفت میایی بریم رودان اخه همه میخان برن

منم گفتم باشه میام اخه تاحالا ندیده بودم دوست داشتم تجربه کنم

دیگه زنگ زدیم و گفتیم ماهم میاییم

اونا 2 تاماشین جلورفته بودن

خلاصه ساعتای 12:5 دقیقه بود از خونه حرکت کردیم و تا رفتیم بنزین زدیم و چیزمیزخریدیم شد12:30

12:30 زدیم به جادهههه

برای اولین بار مسافت طولانی رو خودم نشستم اونم توی اون جاده های باریک شهررودان

از خیلی از روستاها و جاده ها گذرکردیم وتا رسیدیم به مقصداصلیمون شد ساعت 2:45

 توی یه باغ و زیریه درختی که 300 سال عمرش بود نشسته بودن

اون باغ یکی از دوستای دوماد فاطمه خانوم اینا بود

دوستش هم باهاشون اومده بود

بعد از چند دقیقه بازمحسن اینا زنگ زدن که بیایین جلوی ما ، راهو بلد نیستیم

شوتی من و فرشته و شوهرش و دوست شوهرش رفتیم دنبالشون

اومدیم کناررودخونه من گفتم وایسین یه عکس بگیریم . محمد گفت بذارپس ماشین رو پارک کنم با خیال راحت عکس بگیر

اومد ماشین رو پارک کنه کنار ماشین تپید

دیگه با هزار زحمت در اوردیم ولی عکسمونو گرفتیممم

چند دقیقه ای وایسادیم ولی پیداشون نشد

داشتیم برمیگشتیم که بریم باغ دیدیمشون

دیگه باهم برگشتیم

اون باغ پربود از حیوونای محلی مثل : شترمرغ، اسب،گاو، مرغ و خیلی چیزای دیگه که من اسمشونو نمیدونم

یه استخر توپی هم داشت که پریدیم توش و حسابی حال کردیمممم. دفعه اول منو فرشته تنها بودیم ولی دفعه دوم دیگه استخر شلوغ بود.

همه میزدن تو سروکله همدیگهه . توپ بازی و آب بازی و خلاصه که کیف دادددد

بعدش اومدیم بیرون و رفتیم تاب بازی و رفتیم تو باغ یه عالمه گل محمدی دیدیم و بوییدیم ولی حق چیدن نداشتیمم

جای همه خالی یه عالمه انبه خوردیممممم

ساعت 7 بود که دیگه همه حاضر شدیم و برگردیم بندر . 4 تا ماشین پشت سرهم بودیم

دیگه تا رسیدیم بندر ساعت 9 بود . خسته و کوفته رفتم دوش گرفتم و بعدش هم لالا

شنبه 16/2/91:

از صبح که اداره بودم .

عصرش هم کلاس آموزشی داشتیم. از وقتی که قراردادی شدیم دیگه باید این کلاسارو بریم وباید تو پرونده گواهی آموزشی داشته باشیم.

ساعت یه ربع به 5 بود همکارم آقای ش ر ف اومد دنبالم و تا رسیدیم و تا استاد اومد شد ساعت 6

بعدش با یه استاد ریزه میزه روبرو شدیم و هیچکی فکرنمیکرد این استاد باشه اخه بیشتر همکارا از 30 به بالا هستن

خلاصه که اولین کلاس آموزشی رو رفتیم و یه چیزایی آموختیم و از همه جالبتر اینکه استاد گروه های سه نفری تشکیل دادو یه روزنامه و یه لیوان یه بارمصرف به هرکدوم از گروهها داد و گفت با این وسایل میکروفون درست کنید.

یه اوضاعی داشتیم با این میکروفوناااا . هرکسی یه شکلی درست کرده ، شکلای جالبببببببب

همه میخندیدیم به همدیگهههه

بعدشم هم از هرگروه یکی رو اورد بیرون و چند تا سوال پرسید

کلاس ساعت 7 تعطیل شد و بعدش هم باز آقای ش ر ف منو رسوندن منزل و خودشون تشریف بردن منزلشان

رفتم خونه مسلم تنها بود تازه خیلی هم خوشحال بود چون آئیین نامه قبول شده بود و میگفت ایشاءالله دیگه دوشنبه میرم شهری امتحان میدم.منم گفتم مبارکت باشه .

ساعتای 11 بود به اسی گفتم برو فلافل بگیر که خیلی گرسنمه . اسی هم رفت 7 تا فلافل گرفت و منو و صادق و اسی و مسلم زدییم به بدن اساسیییییییی

شب هم خوابیدیم و صبح اومدیم اداره

دیشب خوابای عجیبی میدیدمممم . خواب مامانم میدیدم که خونه خالم هستیم

 

بعدانوشت:

یکشنبه : 17/2/91

ثبت نام کاردانی به کارشناسی رو انجام دادم . ایشاءالله که قبول بشم .

خدایا خودت کمکم کن

[ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ فهیمـــــه ]

 

بالاخره موفق شدم بیامممممممم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

همینجا بودمو ولی اتفاق خاصی نیافتاده بود که بیام ثبت کنمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اردیبهشت هم به وسط رسید و همه جا هنوز بهاره ولی اینجا تابستونه تابستون

یعنی گرماش سوزناکهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

جمعه : 1391/2/8

جمعه ای همگی رفتیم خونه عمه امنهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے که چند وقتی بود ندیده بودمش از ساعت 11 رفتیم گفتیم میریم و زود برمیگردیم رفتن همانا و ساعت 6 برگشتن همانا

خیلی خوش گذشت همه بودن و حسابی کیف کردیم-محمد باخانومش-نسیبه با بچه اش - عمه آمنه و نسرین و بعدشم هم شوهر عمه اومدشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

حالا منم ساعت 6 کلاس مهندسی نرم افزار داشتم هی میگفتم بیا بریم بابا من دیرم میشه از شانس ماهم ما اونروز ارائه داشتیمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

یه پروژه داده بود گفته بود برین تجزیه و تحلیل کنین دیگه خداروشکر تارفتم خونه و لباس عوض کردمو کیفمو بستم و رفتم دانشگاه ساعت 6:40 شدشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اسم مارو نخوند و گفت بقیه دوشنبه باید ارائه بدن

شنبه : 1391/2/9

یه روز معمولی

یکشنبه: 1391/2/10

ساعت 2 امتحان میان ترم مباحث ویژه 2 رو داشتمHello

از صبحش که اداره بودم دیگه ساعت 1:30 بود با حمیده رفتم دانشگاهشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے و ساعت یه خورده از 2 گذشته بود که استاد اومد و رفتیم توی سالن واسه امتحانشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

برگرو گرفتیمReading a Book و 5 دقیقه ای تحویل دادیم اخه بسیار بسیار آسون بود.

بعدش استاد نگاه برگم کرد و گفت ببین کار 5 دقیقه ای خانوم(خ ) رو شما چقد طولش میدین...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

همونجا گفتم استادببینین همش درسته

یه نگاهی انداخت و گفت احسنتHappy Dance

منم خوشحال اومدم بیرونشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 بعدش هم کلاسی برگزار نمیشد رفتم خونه

ناهار خوردمو خوابیدم چون عصرش ساعت 6 تا 7 کلاس زبان تخصصی 3 داشتم دیگه پاشدم به اسی گفتم منورسوند دانشگاه

تا رسیدم دانشگاه بچه ها گفتن استاد نمیاد

حالم اساسی گرفته شد حالا تا اینجا اومدم گفتن استاد نمیاد چون قرار بود برم خونه امین اینا خونشون هم یه کوچه تا دانشگاه فاصله داره گفتم خوب شد که نیومدمیرم پیش متین

دیگه رفتم اونجا تا ساعت 11 شب با متین بازی میکردیمممم

دوشنبه:1391/2/11

دوشنبه عصر با شیما قراربود بریم خونه مامان آوینا

ظهرش خوابیدیم و عصرش تند تند به داداش گلم اسی جون گفتم بیا بریم من میخام برم گل فروشی بعدش برسون شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

دیگه رفتم گلفروشی  گل خریدم و منتظر موندیم تا شیما اومد

رفتیم خونشون و خانم خانما حسابی زحمت کشیده بودن .دستت درد نکنه مامان آوینا جون

ساعت 10 بود دیگه بابام اومد دنبالم . بابا میخاست بره خونه عموحسین منم گفتم منم میاممم

ساعت 10 هم تا 12 اونجا بودیم . اونجا هم حسابی شلوغ بود

مامان فاطمه و 3 تا ازخواهراش-مریم-محسن-مهرداد- خاله ی فاطمه

ساعت 12 که شد دیگه اومدیم خونه

سه شنبه: 12/11/91

صبحش سرویس نیومد دنبالمون مجبورشدیم ماشین بگیریم واسه همین یه خورده دیرتر اومدم اداره

یعنی نزدیکای 8 میشد که اومدم

اومدم کیفمو گذاشتم روی میزو رفتم اتاق روبرو سلام کنم با همکارم دیدم سرشو گذاشته روی میز

سریع رفتم و دیدم حالش خوب نیست حتی توان جواب دادن تلفن رو نداشت

سریع رفتم به مدیر گفتم و مدیر هم اومد و باهم رفتن بیمارستان

خیلی اعصابم خورد شد

دیگه بعدش زنگ زدن که حالش بهتره

ظهربا اعظم بانوقرار گذاشتیم که بریم بیمارستان ملاقات همکارجونی

ساعت 4 بود ماشین رو برداشتم باز رفتم گل فروشی و بعدش دنبال اعظم بانو

رسیدیم بیمارستان روی این تخته وایت بردا نگا کردم دیدم اسم همکارم نیست به پرستاره گفتم خانوم ببخشید اسم همه مریضاتون همینا هستن

زنه خندید و گفت خانوم اینا دکترامون هستننننن قهقههقهقهه

گفتم مریضی به این نام دارین نگاه کرد و گفت اره برین اتاق 112زبان

رفتیم لیلا خانوم روی تخت وسط دراز کشیده بود و حمیرا خانوم پیشش بود

سلام علیک و حرف و حرف

تا اینکه مادروبرادر لیلاخانوم اومدن و بعدش هم یکی دیگه از داداشاش اومد و بعدش هم همسرش

دیگه جمعشون خونوادگی شد و ما هم چند دقیقه ای وایسادیم و خداحافظی کردیم

اومدیم بیرون گفتیم کجا بریم کجا نریممتفکر

گفتم بریم ساحل و مورد قبول واقع شد

رفتیم ساحل و قدم زدیم و خودمون خیس کردیم و خلاصه که حال کردیمممممممم

و بعدش هم اعظم بانورو رسوندم و خودم رفتم خونه ابی

یه نیم ساعتی هم اونجا بودم و با محمد مهدی اومدیم طرف خونهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

چهارشنبه:

13/2/91

صبح تا ظهر که اداره و طبق معلومی شلوغ – زنگ زدم به ابی گفتم ابی من عصر میام و طاها و مهدی رو میخام ببرم شهربازی اونم گفت باشه

ساعتای 4:30 بود رفتیم خونشون و تا بیدار شدن و حاضر شدن طول کشید

رفتیم و حسابی کیف کردم

ولی پدرمو در اوردن

اینو میگرفتم اون در میرفت خلاصه که اوضاعیییییییییییی بود ولی کیفی نمودیم اساسیییییییییییییییییییییی

 

ساعتای 8 بود اومدیم خونه ابی و با اونا اومدیم خونه خودمون

اینم از این روزای زیباااااا

خدایا بهترین ها را نصیبمان بگردان

  

        آپلود عکس کوچولوهای فارسی     آپلود عکس کوچولوهای فارسی

[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]


سلام سلام سلام

امروز 22 ساله شدم 

 تولد تولد تولدم مبارک

 

قراره که شمع 22 سالگیم رو فوت کنم و وارد بیست و سومین سال از زندگیم بشم.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

22 سال پیش من یه نی نی بودم که توان هیچ کاری و نداشتم و فقط فقط گریه میکردم و فقط و فقط میتونستم شیر بخورم.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

مادرشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے و پدرعزیزم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـےاز اینکه اینهمه زحمت کشیدی اینهمه سختیهارو بخاطر اینکه من بزرگ بشم کشیدین ممنونمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

 

اشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

مامانی خدا نخواست تا تو بمونی و من بتونم کاری کنم ولی از همینجا هم قول میدم دختر خوبی بشم تا تو همیشه شاد باشی

              شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز 

 

پدرم از اینکه گاهی اوقات با کارام و حرفام ناراحتت میکنم ببخش منو 

یادمه وقتی کوچیک بودم و میوفتادم همیشه مامانم میگفت اشکال نداره بزرگ میشی یادت میرهشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

الانم بزرگ شدم وهمرو یادم رفتهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اینقد بزرگ شدم که میتونم همه کارامو خودم بکنم ، میتونم فکر کنم ، تصمیم بگیرم ، بنویسیم ، ببینم و حتی گوش بدمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

خدایا ازاینکه این همه نعمت به من دادی شاکرمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

22 سال پیش هیچکدوم از اینارو نداشتم ولی خداروشکر همه اینا و از همه مهمتر سلامتیو دارم.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اول صبح که اومدم اداره همکارام خیلی خوشحالم کردن و یه کادوهای خوشکلی بهم دادن شکلکْ هآے خآنومے

مرسی ازاینکه به یادتون بود عزیزانم شکلکْ هآے خآنومے

بعدشم که رفتن و یه شاخه گل و یه جعبه ی کادویی خیلی خوشکل اوردن که اونم واقعا زیبا بود 

تصاویرشباهنگ

شما خودتون گلین خوشکلاشکلکْ هآے خآنومے

بعدشم که بقیه دوستان اس ام اس دادن و تبریک گفتن از همتون ممنونم

تازشم آزاده خانوم مرسی از اینکه تولدم یادت بود  و صبح توی نماز

خونه بهم تبریک گفتیشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

اینم از کادوهام

 

 

  آپلود عکس کوچولوهای فارسی  

آپلود عکس کوچولوهای فارسی  

آپلود عکس کوچولوهای فارسی  

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی  

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

[ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

1390/12/28 ساعت 2:15 حرکت داشتیم به مقصد تهران

با هزار ضرب و زور تونستیم مرخصی بگیریم و بالاخره دقیقه 90 خودمونو رسوندیم 

تا رسیدم راه آهن بوق قطار به صدا در آمد هرکسی به یه طریقی میخاست خودشو برسونه به قطار

همه بدو بدو به طرف قطار و بالاخره با هزار بدبختی تونستیم سوار بشیم

یه کوپه کامل در اختیار خودمون بود

بابا-فاطمه خانوم-صادق-مسلم و اسی از همسفران بودن

توی راه کوپه بقلی ما همه دختر بودن و همش میزدن و میرقصیدن بچه های ما هم از اینور واسشون شعر میخوندن و اونا هم دست میزدن و جیغ

خلاصه فرداش ساعت 10 بود رسیدیم تهران و یه ماشین گرفتیم که بریم کرج

از اتوبان رفتیم شانس ما 4 ساعت تو ترافیک بود یم

جاده چالوس بسته بود و همه ماشینا کلا متوقف شده بود کاش لااقل ترافیک سنگین بود و همینجور آروم آروم میرفت

اصلا تکون بخور نبودن و باهزار بدبختی و مکافات ساعت 2ونیم رسیدیم خونه آبجی

تا رسیدیم دیگه از گرسنگی همه غشیده بودیم 

ناهار خوردیم و بعد از ناهار هم شروع به باز کردن چمدونا و سوغاتی و خوشحالی بچه های خواهرم از دیدن داییهاش و بابابزرگش

فرداش هم که سال تحویل بود و صبح پاشدیم وسفره پهن کردیم و همه بیدار شدن و سال 1391 را در کنار خانواده آبجی و در منزل ایشان اغازکردیم

امیدوارم سال خوبی باشه و دوری از هرگونه بلا 

همیشه شادی و سلامتی باشه واسه همه ایشاءالله

بعدشم که دید و بازدید عید شروع شد و تا چند روز همچنان ادامه داشت

فک و فامیلای ما

فک و فامیلای دومادمون

همه و همه اومدن و رفتن و ماهم رفتیم خونشون

تازشم توی این هیری ویری یکی از فامیلای دومادمون که میشد پسرعموش اومد خواستگاری

زیاد نمیتونستیم بریم جایی چون هواش سرد بود و ماهم گرمایی

ما هم که بچه بندر واسه ما اونجا زمستون بود

فقط یه روز رفتیم شاه عبدالعظیم از صبح تا شب

چند بار هم بازار 

و یه بار هم رفتیم پارک چمران که خیلی چسبید بهمون 

بعد از چند روز بخور و بخواب و خوشگذرونی دیگه باید به فکر کوچ نشینی به بندر بودیم

بابام اینا و فاطمه خانوم رفتن قم و از اونجا هم یه روز زودتر رفتن بندر ولی ما همچنان در خانه خواهرجان بودیم و سروقت خودمون حرکت کردیم

پنج شنبه مورخ 1391/1/10 ساعت 1:15 حرکت به سمت بندرعباس: من-صادق-مسلم و اسی

این دفعه کوپمون دونفر دیگه هم بودن

یه مادر و پسر ، پسره 13 ساله ای داشت که از مادرزادی عقب مونده بود 

خیلی پسر مهربونی بود 

بچه ها خیلی هواشو داشتن و نمیذاشتن بهش سخت بگذره چون این بیچاره سکته مغزی هم کرده بود 

جمعه ساعت 10 رسیدم بندر و مجتبی پسرداییم اومد دنبالمون

همگی رفتیم خونه ابی اخه داییم اینا هم از شهرستان اومده بودن بندر و رفته بودن خونه ابی

اونجا با دایی و زن دایی وعروس دایی و نوه ی جدیدشون دیداری تازه کردیم

بچه ها رفتن خونه ولی من اونجا موندم چون باید میرفتم اداره و روز کشیک من بود اونروز

دایی اینا هم ظهر خونه حمیده اینا دعوت بودن

خونه ابی خلوت شد و تونستم یه نیم ساعتی بخوابم و بعدش ماشین ابی رو برداشتم و رفتم اداره

همکار گرام ما کلید رو با خودش برده بود و با هزار بدبختی تونستیم کلید پیداکنیم

اونشب دایی اینا شام دعوت بودن خونه ما

منم که اداره بودم و نمیتونستم کاری کنم ساعتای 7 ونیم بود دیگه رفتم خونه ابی

همه باهم رفتیم خونه

جای خالی مادرم وعلی در این جور مواقع بیشتر از هرچیری به چشم میاد ولی چه میشه کرد

دایی اینا شام خوردن و همینجور دور هم نشستیم و گپ زدیم – اونشب امین هم اومده بود ولی مژده  و متین نبودن

یه بحثی بین صادق و امین پیش اومد که خداروشکر همونجا به خوبی تموم شد.

فرداش هم که 12 فروردین بود وتعطیل بود و همش در خواب بسر بردیم ولی شبش زمانی که مردان آهنین داشتیم نگاه میکردیم یه اتفاقی افتاد که کل این سفری که بهمون خوش گذشته بود از پشت پامون در اومد

واسه همین 13 بدرمون اصلا نفهمیدیم چجوری گذشت . 13 بدر با ابی و خانومش و طاها ومهدی بودیم رفتیم اطراف قلعه قاضی و عصرشم هم رفتیم رودخونه آب شور

1391/1/14 فروردین هم اولین روز کاری در سال جدید بود

سه سال پیش 14 فروردین روزی بود که دیگه همه ی زندگیم عوض شد و روزی بود که دیگه از اون به بعدش نتونستم از تمام وجودم بخندم روزی بود که دیگه بعدش نتونستم به کسی بگم مامان و یا اگه اسم کسی که علی باشه رو نتونم به خوبی بگم

سومین سالگرد پر پرشدن مادر و بردار عزیزمه

3 سال گذشت و وارد چهارمین سال شد

برای شادی روح تمام رفتگان بخوانیم الصلوات«الهم صل علی محمد و آل محمد»

 

[ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

امروز یکشنبه مورخ 90/12/28 

همیشه صبحها که میومدم اداره خیابونا شلوغ بود ولی امروز سوت و کور بود 

هیچکی نبود ولی بجاش ساحل بندر حسابی شلوغ بودو مهمونا اومده بودن

امروزم آخرین روز کاری سال 1390 که من یه عدد فهیمه سرما خورده و گلودرد نشستم روی صندلی 

پنجشنبه شب رفتیم عروسی شکوفه دختر عمم 

خیلی خوش گذشت . عروسی برق رفت و حالا همه وسط و جیغغغغغ

من فرداش از بس جیغ کشیده بودم دیگه صدام در نمیومد

 

سال 90 هم با همه خوبیهاش و بدیهاش

تلخی هاش و شیرینیهاش داره تموم میشه و فقط 2 روز دیگه مونده که رسماً تموم بشه

واسه من سالی آروم بود

سالی پر از تجربه ، تجربه هایی که گاهی خوش بود و گاهی هم ناخوش

سالی که محمد متین عزیزم به دنیا اومد 

سال که طاهای عزیزم شروع به راه رفتن کرد 

سالی که فاطمه خانوم وارد زندگیمون شد

سالی که مهدی پسرخالم فوت شد 

سالی که شیما و شکوفه دوتا از دختر عمه هام عروس شدن و رفتن سرزندگیشون

بحثهای که خیلی کوتاه بودن و زودگذر بودن

 یه چیز مهم دیگه هم اینکه در تاریخ 90/12/7 حکم قراردادیمو امضا کردم

سالی که تونستم درسامو به خوبی پشت سر بذارم و فقط یه ترم دیگه مونده که کاردانیم تموم بشه

و خیلی چیزای دیگه که یادم نمیاد چی بودن

فقط و فقط و از همه مهمتر سلامتی خانوادم و فامیل بود

این یعنی همه دنیا

 

مادر و برادر عزیزم

امیدوارم واسه شما هم سال خوبی بوده باشه و این سالی که میاد هم واستون سال خوبی باشه . دم دمای عید یعنی اوج دلتنگی و از همه بدتر احساس بی مادری کردن

خدایا خودت توان وقدرت بده 

مادرم و علی جونم سال 91 که بیاد میشه 3 تا از عیداییه که پیشمون نیستی و رفتی پیش خدا

یعنی ما 3 سال داریم بی مادر زندگی میکنیم

یعنی 3 ساله اصلا نمیفهمیم عید یعنی چی 

سبزه و ماهی و سفره هفت سین یعنی چی

ذوق و شوق و پیشواز عید یعنی چی

یا اصلا بهتر بگم زندگی یعنی چی

ناامید نیستم خدا ولی جای مامانم و داداش کوچولوم خوب باشه

خدایا به همه کسایی که سال قبل یا سالیان قبل سرسفره هفت سین بودن و الان بین ما نیستن یه عیدی خوبی بده 

 

360 روز گذشت...

بعضی ها دلشون شکست...
بعضی ها دل شکوندن...
خیلی ها ساختن...
خیلی ها خراب کردن...
خیلی ها عاشق شدن و...
خیلی ها تنها موندن... 
گریه کردیم... 
خندیدیم...
خیلی ها هم از بینمون رفتن...
حالا فقط 2 روز مونده
2 روز از همه ی اون خاطره ی تلخ وشیرینمون
تو سالی که گذشت...
برای سال جدید از ته قلبم براتون دعا میکنم و از خدا میخوام ،
سالی از آرامش در خواب ،
آسایش در بیداری ،
عافیت در زنگی ،
ثبات در عشق ،
وفا در مهر ،
عزت در عمر ،
برکت در رزق و به وجودتان صحت عطا کنه ،آمین

سال نوتون پیشاپیش مبارک.

آپلود عکس , آپلود رایگان عکس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

[ یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

سه شنبه شب مورخ 23/12/1390

از صبح که اداره بودم و ظهر رفتم خونه بابام خونه تنها بود

از اداره یه خورده چیز میز داده بودن و چون نمیتونستم با سرویس بیارم با یکی از همکارا اومدم و وسیله هارو گذاشت دم در و منم بردمشون بالا

دیگه تا اینارو بسته بندی کردم و غذا گرم کردم دیدم صادق و اسی هم اومدن

باهم ناهار خوردیم و سفر رو جمع کردم و من رفتم اتاق خودم و صادق و اسی هم رفتن پشت کامی بشینن بازی کنن

اونا بازی کردن و صدای آهنگ زیاد کردن منم توی اتاق درو بستم و با صدای زیاد نمیتونستم بخوابم

دیگه بهشون گفتم صداشو کم کنن یه خورده کم کردن تا اینکه من خوابیدم باز زیادش کردن

ساعتای 5 و نیم بود پا شدم دیدم اس دادن که امشب ساعت 7 پارک صفا همه جمع بشیم

منم سریع افتادم به جون اتاقم

همرو ریختم بیرون

تغییر دکر بدم تخت و کمدو هرچی لباس مباس بود همرو ریختم تا دوباره تمیز کنم

تا حدودیشو جمع کردم و ساعت شد 7 دیگه منو صادق باهم رفتیم

زیاد شلوغ نبود پارک ولی خیابونا شلوغ بود

تا همه دور هم جمع شدن و حرکت کردیم شد ساعت 8:45

تارسیدم شد 9 شب- مکانمون چهچکور بود

خیلی ماشین بودن

خیلی شلوغ بود

ترقه بازی و فشفشه بازی بود

ولی ما مثل بجه مثبتا رفتیم طرف آتیش و کاری هم با کاری نداشتیم

صادق با محمد آتیش بازی میکردن

منو و سهیلا هم داشتیم نگاشون میکردیم-

ساعت 10:30 بود دیگه صادق خسته شد و گفت برگردیم منم گفتم باشه و دوتایی اومدیم طرف خونه

قبل از اینکه بریم امین زنگ زد ویه بحثی با امین کردم که خیلی روی اعصابم راه رفت واسه همین باعث شد که چهارشنبه سوری بهم خوش نگذره

اینم از چهارشنبه سوری سال 90

 

[ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فهیمـــــه ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

فهیمه هستم متولد 1369/1/31 از جنوبی ترین نقطه ایران . اینجا جایی است برای ثبت خاطراتم.
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed


قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو