مِهرَبــــان مِثـــــلِ مـــــــــــــــادَر
خاطراتِ مَن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

خیلی بده بعد از مدتها روز پنجشنبه ای که مال خودت بود رو بیایی اداره

از 1/9/93 تعطیلی پنجشنبه ها لغو شد و بنا به این شد که پنجشنبه ها هم بریم سرکار ولی روزایی که از ساعت 7 تا 3:20 میومدیم و پنجشنبه ها تعطیل

الان دیگه شده 7:20 تا 2:20 و پنجشنبه ها هم از ساعت 7:20 تا 1:30

اینجوری خیلی بد شده همه ی برنامه هامو بهم ریخته

یه روز تعطیلی رو میتونستم به خیلی کارام برسم

امروز هم اولین هفته ای هست که بعد از مدتها پنجشنبه اومدم سرکار

از عشقم بگم که پریشب ساعت 11:30 اومد خونمون و چون دیروقت بود دیگه همونجا خوابید و فرداش هم منو رسوند اداره و خودش رفت شیفت

امشبم شیفتش تموم میشه وفردا هم ان شاالله میره خونشون

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خوشنود باشی و ما رستگار

[ پنجشنبه ٦ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

 

امروز یکشنبه 2/9/93

هوای این روزا یخورده گرمتر از چند هفته پیش شده . این روزواهم همش داریم فکر میکنیم که برای آیندمون چکار کنیم

عزیز دلم دوشنبه هفته ی پیش رفت خونشون و فردا شبش باز اومد

سه شنبه ساعت 10 شب خونه بودم و توی اتاقم دراز کشیده بودم بعدش زنگ میزنه میگه چی الان میتونه خوشحالت کنه منم گفتم اینکه تو پیشم باشی

میخنده میگه بیا درو باز کن و منم با خوشحالی تمام میرم توی حیاط و درو باز میکنم

هرموقع میاد از باغشون واسم همه چی میاره تا من بخورم و تپلی بشم

نیست منم لاغرمممممم

چهارشنبه و پنجشنبه شیفتش بود و ماشین رو این دو روز داد دستم

منم که سرما خورده بودم و سه شنبه و چهارشنبه رو استعلاجی گرفته بودم و پنجشنبه و جمعه هم که تعطیل بود

خلاصه که این 4 روز خیلی خوش گذشت

مهمونی رفتیم

مهمون داشتیم

ساعت 12 شب رفتیم ساحل  و قدم زدیم

با ابجی عزیزترین رفتیم بازار و واسم پارچه پیراهنی خرید و واسم دوتا لباس خوشکل دوخت

دیروز هم ساعت 6 عشقم با ابجیش رفت خونشون

این ترمی اگه خدا بخواد ترم آخره و من اصلا حس درس خوندن ندارم

خدایا خودمونو زندگیمونو دست تو میسپاریم

عشق من دوستت دارم

به امید روزهای بهتر

 

[ یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

8 روز از محرم امام حسین سال 93 هم تموم شد و فردا تاسوعای امام حسین(ع) هستش

امسال تا چند روز اول که هیئت نمیرفتیم و تا اینکه پنجشنبه مهرداد اومد و باهمدیگه رفتیم هیئت پانهو . یادم نبودبگم که این اولین محرمی هست که با مهرداد میرم هیئت و یجورایی اولین محرم زندگی دونفرمونه

روز پنجشنبه(8/8/93) مهرداد رفته بود ماموریت از ساعت 2 تا ساعت 7 گوشیش آنتن نمیداد

تا اینکه دیگه خودش ساعت 8 دیدم با یه دسته گل لیلیوم اومده جلوم

خیلی خوشحال شدم و همینجور مونده بودم گریه کنم یا خنده

ماموریتی که رفته بودن اون قسمت داشتن دکل مخابراتی رو عوض میکردم و همراه اول آنتن نداشت بخاطر همین در دسترس نبود

مهردادهم که خودش بیقرارتر بود یکیو گذاشت جای خودشو و بالاخره خودشو رسوند و منو خوشحال کرد

جمعه(9/8/93) با مهرداد و آبجی ساعت 9 صبح رفتیم لب دریا صبحانه خوردیم و اونم یه صبحانه ی توپ

بعدش دیگه زنگ زد به دوستش اسی و اومد و همگی باهم بازی کردیم

بازی والیبال اونم توی شن های ساحل

دیگه حسابی خسته شده بودیم و بعدش هم رفتیم توی آب

دریا خیلی پایین بود ولی رفتیم همگی تا اون دوردورا

ساعت 3 اومدیم و خونه و مهرداد کوکوسبزی درست کرد و خوردیم

من یکی که خیلی خسته شده بودم

بعدشم با علی و حجت پسرعموهای مهرداد رفتیم بازار چون حجت میخواست گوشی بخره

از اونوم یه سر رفتیم و هیئت و اومدیم خونه

مهرداد ساعت 11.30 رفت خونه ی داداشش و منم گرفتم خوابیدم و صبحش ساعت 8 از خواب پاشدم و مهرداد منو رسوند اداره

شنبه هوای ابری و دونفره ای بود ولی مهرداد میخواست بره

بهش گفتم دوست دارم ناهار بریم بیرون لب دریا بخوریم و اونم با دل و جون قبول کرد

رفت خونه خوراک میگو درست کرد و اومد دنبالم ودوتایی رفتیم توی هوای ابری و دونفره ی توپ یه ناهار توپی هم خوردیم

مرسی عشقم بابت همه چی

بعد از ناهار رفتیم علی و حجت و برداشتیم و منو رسوندن خونه و 3 تایی رفتن شهرشون

اگه خدا بخواد قراره امروز بریم پیش مهربون مهردادم

خدا ممنونم

عزاداریهاتون قبول باشه

التماس دعا

 

[ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

مهر هم مثل 6 ماه گذشته ی سال تموم شد و از فردا ان شاالله وارد هشتمین ماه سال میشیم

این روزا مهرداد سخت مشغول کاره و داره واسه زندگیمون تلاش میکنه از طرفی هم همیشه منو با حرکاتش و رفتارش سوپرایز میکنه

دیروز(29/7/93)  از سحر ساعت  4 تا6.30 دم خونمون منتظر بوده که صبح بشه و بخواد من بیدار بشم و من و ببره سر کار

دیدم ساعت 6.30 گوشیم زنگ خورد بعد دیدم مهرداده میگه پاشو چقد میخوابی برو سرکار دیرت میشه

منم گفتم هنوز زوده میخوام بخوابم بعدش دیگه طاقت نیورد و گفت بیا من دم درم

اولش فکر کردم خواب دیدم بعدش دیگه کم کم بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم عشقم رو دیدم و منو رسوند اداره

ظهر هم به دوشاخه گل رز و مریم اومد دنبالم و باهمدیگه اومدیم خونه ی ما ناهار خورد و رفت به کاراش برسه

منم از فرصت استفاده کردم و خوابیدم تا ساعت 6

ساعت 6 دیگه عمم اومده منو بیدار کرده

ساعت 6:30 رفتم آرایشگاه و اومدم خونه و حاضر شدم و زنگ زدم مهرداد اومد

تا مهرداد اومد یخورده طول کشید

دیگه ساعت 9 با همدیگه رفتیم امپراطور و شام خوردیم و یه خورده هم تو شهر چرخیدیم و اومدیم خونه

ساعت 12.30 هم مهرداد رفت خونه ی داداشش و منم رفتیم خوابیدم

خداروشکر روز خوبی بود

مهرداد جان بابت همه چی مرسی

دوستت دارم هوارتاااا

[ چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

روز یکشنبه 30/7/93  من و ابجی و امین و مزده حرکت کردیم به سمت شیراز

توی مسیرمون یه سررفتیم خونه مهردادی و از اونجا به هم مهرداد باهامون همسفر شد

3 روز شیراز بودیم و حسابی خوش گذروندیم

3 روز هم اصفهان بودیم واونجا دیگه خیلی خیلی بیشتر بهمون خوش گذشت اونم با اون هوای عالی و طبیعت زیبای اصفهان

2 روز هم یزد بودیم و اونجا که دیگه نگو. همه چی سنتی و قدیمی و زیبا مخصوصا باغ دولت آباد یزد که محشر بود

یکشنبه 6/7/93 رسیدیم به دیار خودمون ولی با کلی خاطرات زیبا اونم با همسفرای خوب

مهرداد جان بابت همه چی ممنونم

از اینکه همسفر خوبی هستی خداروشاکرم

به امید روزهای بهتر در پناه حق


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

خدارو بابت تمام داده ها و نداده هام شاکرم

خدایا از اینکه مهرداد و توی مسیرزندگیم قراردادی ممنونم

هفته ای پیش چهارشنبه با بابام و ابجیم رفتیم شهر مهرداد اینا(داراب)

از اینجا سه تایی حرکت کردیم و مهرداد و داداشش و زن داداشش هم یخورده دیرتر از ما حرکت کردن

شب بود رسیدیم و منتظر موندیم تا مهرداد اینا هم برسن و بعد از رسیدنشون سفره رو پهن کردن و شام خوردیم

پنجشنبه13/6/93 رفتیم یکی از روستاهای اطراف زیر پل نشستیم و کباب زدیم و یه عالمه بازی کردیم و خوش گذروندیم

فرداش هم رفتیم باغ مرمری اینا و داداشم و زن داداشمم از شیراز اومدن پیشمون وهمه با هم ناهار خوردیم و بازم بازی کردیم و عصرش بابا و ابجی تنها , من و مرمری و داداشم و زن داداشم باهم , داداش مهرداد وزن داداششم حرکت کردیم به سمت بندر

خداروشکر خیلی خوب بود و خیلی هم خوش گذشت

مهرداد دوشنبه رفت و تا اینکه دیروز خونه بابا بزرگم اینا بودم که یهویی با یه دسته گل اومد و بدون هیچ اطلاع قبلی منو مثل همیشه سورپرایز کرد

مرسی عشق من

دوستت دارم مهردادم

به امید روزهای بهتر

[ شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

خیلی وقته درست وحسابی نیومدم اینجا و پست بزارم

دلم میخاست از همه چی میگفتم

هرروزی که داره بین من و مهرداد میگذره

اتفاقات قبل از نامزدی

خریدامون و...

که نمیدونم چرا حس و حال نوشتن و ندارم

انرزی مثبتم نسبت به وبلاگ از بین رفته نمیدونم چرا

یادمه قبلا همیشه وبلاگم بروز بود ولی بیچاره الان سوت و کوره.به همین زودی ان شااله میشم مثل قبلا و از هرلحظه لحظه زندگیم میگم

به امید روزهای بهتر

[ دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

چهارشنبه شب نامزدیم بود

بالاخره بعد از چند وقت برنامه های بالاوپایین و بگیر و نگیر این داستان تموم شد و مرد زندگیم یعنی مهرداد رو انتخاب کردم

به امید روزهای بهتر

[ شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]

طاعات وعبادات همگی مورد قبول درگاه حق تعالی

24 روز از ماه مبارک رمضون گذشت

شب اول احیا رو با صادق و ابجی و محمدمهدی قرار بود اول بریم پیاده روی بعدش بریم مراسم

ولی وقتی رفتیم وبرگشتیم خیلی خسته بودیم و گرفتیم خوابیدیم و شب اول درخواب بسر بردیم

ولی 21 و 23 رو رفتیم مسجد و تا ساعت 4 اونجا بودیم

ترم تابستونی هم برداشتم البته 9 واحد

بخاطر اینکه ترم آینده فشارنیاد بهم اینکارو کردم

هوش مصنوعی-آموزش قرآن کریم-تفسیرموضوعی قرآن و نظریه زبان ماشین

اهان ترم بهمن هم به خوبی و خوشی تموم شد و 20 واحد هم این ترم سپری شد و کلا 26 تای دیگه مونده که اونم 9 تاشو گرفتم و مابقیش ایشاالله ترم مهر

اینم از این روزای ما

قراره بعد از ماه رمضون با ابجی بریم باشگاه و حالی به بدنمون بدیم

ضمناً از شنبه مورخ 21/4/1393 کلاس پیانو رو شروع کردم

به امیدروزهای بهتر

خدایا به امید تو

[ سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ فهیمـــــه ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

قصه معراج شاهین راز بود ..... قصد او از زندگی پـرواز بود. لحظه پـایـان او آغــاز بـــود ..... مرگ او خودآخرین پرواز بود.
صفحات دیگر
امکانات وب